اپیزود اول :
سه ماه مونده بود که خدمتم تموم بشه ،
توی قسمت گزینش بودم – کار ما پیگیری پرونده های کارمندا بود
(استعلام عقیدتی و حفاظت و ارزیابی و تحقیقات محلی و ... از این جور کارا )
ساعت تقریبا حدودد ده صبح بود و من تو فکر گرفتن مرخصی بودم
که احسان گفت : «شماره پرونده 221»
با تعجب پرسیدم : «بله ؟!»
«پرونده 221 رو بیار»
کمد پرونده ها توی اتاق بود – دو تا کمد فلزی که توی هر کدوم 200 تا پرونده جا داده بودیم
بعضی از پرونده ها کم حجم بودن و بعضی ها هم حجیم،
بعضی ها دو سالی بود که اونجا بودن و بعضی ها شون هم دو سه روز!
«221 !؟»
وقتی احسان با اون لحن ازم خواست که پرونده رو بیارم ، تعجب کردم ، با اینکه رئیسم محسوب میشد ولی هیچ وقت امری با من صحبت نمیکرد همیشه خواهشی درخواست میکرد! مثل دو تا دوست بودیم
احسان از من هفت سال بزرگتر بود ، روزی نبود که با هم بحث و اختلاطی نداشته باشیم ، بعضی مواقع حامد هم میومد و اونم قاطی بحث ما میشد – حامد توی قسمت انتصابات بود ، یه ادم کاملا منطقی و اصول گرا ... هفده سال بود که رسمی شده بود ، قد کوتاه و لاغر بود و بسیار بسیار منظم
پاشدم رفتم پرونده رو آوردم و دادم به احسان ، سریع پرونده رو گرفت و با چهره ای بهت زده شروع کرد به خوندن جزئیاتش ....
پرسیدم «اتفاقی افتاده ؟!»
چیزی نگفت !
میزمون کنار هم بود – اون سمت پنجره و منم سمت درب ورودی
خیلی گیر ندادم ، برگشتم و نشستم پشت میز خودم و مشغول رسیدگی به یه پرونده ی دیگه شدم ، بعداز حددود ده دقیقه پرونده رو داد بهم ...
تو چهرش یه علامت سوال بزرگ بود !
با لحن آرومی گفت : « به این پرونده یه نگاه بنداز !»
« مشکلی داره ؟»
« بخون »
پرونده برام آشنا بود – دو هفته قبل خودم نامه ی تحقیقات محلی رو براش زده بودم ، گفتم : « میشناسمش ! چی شده ؟! »
« جواب تحقیقات محلی ش اومده ! »
« موردی داشته !؟ »
بعد از چند ثانیه مکث گفت :« زنش با یکی دیگه هم رابطه داره ! ولی خودش نمیدونه »
.....
اپیزود دوم :
یک هفته بعد صاحب پرونده اومد – یه جوان سی ساله ، ورزشکار بود ، کیوکوشین کار میکرد ، قرار بود به عنوان محافظ استخدام بشه... اکثر آدمایی که برای استخدام می اومدن ، آدمای درمونده ای بودن ، آدمایی که روزگار باهاشون خوب تا نکرده بود و حسابی تکونده بودتشون ، و کاملا مشخص بود که آخرین امیدشون هست و مهمترین انگیزه ای که داشتن هم ، امنیت شغلی بود...
هیچ وقت صحنه ای رو که رو که احسان در رابطه با نتیجه ی تحقیقات محلی بهش توضیحاتی داد رو فراموش نمیکنم ... نمیشه واقعا اون لحظه رو توصیفش کرد
اولش احسان بهش نگفت که جواب تحقیقاتت اومده میخواست یه جوری دست به سرش کنه ، گفت که حفاظت بهت گیر داده – تائیدت نمیکنه .
ولی اون گوشش بدهکار نبود ، شروع کرد به غر زدن که چرا و دلیلش چیه و از این حرفا – عصبی بود بعد از چند ماه دوندگی داشتن ردش میکردن ، دیگه کم کم داشت داد میزد ... که احسان بهش گفت که:
« نتیجه ی تحقیقات محلی ت اومده ...»
« خوب ؟؟ »
احسان دیگه ادامه نداد ، انگار خفه شده بود ... نمیتونست حرف بزنه ، نمیتونست تو چش طرف نگاه کنه و بهش بگه که شریک زندگیت ....
هوای اتاق خفه بود ... داشتم به این فکر میکردم که برم پنجره رو باز کنم که احسان خودش باز کرد ...
و بعد نتیجه رو بهش گفت ...
طرف اولش نفهمید که چی شده ... کم کم ساکت شد ... ده ثانیه ای صداش در نیومد ...
بعد یهو داد زد محقق کی بوده ؟! از کجا فهمیده ؟! ... چرا الکی بامبول در میارید ؟ نمیخوایید همون اول بگین نمیخواییم ...
ایزود هیچم :
حقیقت ! بعضی وقتا شیرینه و خواستنی ولی بعضی وقتا تلخه و عذاب آور،
در زندگي زخمهايي هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد.اين دردها را نمي شود به کسي اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهاي باورنکردني را جزو اتفاقات و پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند و اگر کسي بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي مي کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقي بکنند، زيرا بشر هنوز چاره و دوايي برايش پيدا نکرده و تنها داروي آن فراموشي به توسط شراب و خواب مصنوعي به وسيله افيون و مواد مخدره است ولي افسوس که تاثير اين گونه داروها موقت است و به جاي تسکين پس از مدتي بر شدت درد مي افزايد.
پی نوشت : شاید بعداً اضافه شد ...
اضافه نوشت : اینروزا خیلی درگیرم .. دو هفته ای نیستم ( میرم نمایشگاه - نمایشگاه کتاب ، مصلی) این پست رو هم با عجله نوشتم ... تا ساعت وبم رو کوک کرده باشم ....
حال منم خوبه ! ... درگیریم کاریه ... :)
................................................................................................................................
نمایشگاه تموم شد _ یادم رفته بود آدرس غرفه مون رو بدم - عذر ...
ولی همچنان درگیرم و تا مدتی نیستم - جواب کامنتای دوستان رو هم تو اولین فرصت میدم ...
و ! آهان ! یلدا فعلا وقت ندارم باشه برا بعد ، خودت یه کم تلاشت رو بکن شاید موفق شدی :)
امسال نمیخواستم کتاب بگیرم .. ولی خوب بازم طاقت نیاوردم
اینا رو گرفتم :
اما و ترغیب / جین آستین
اندیشه های مارکسیستی و لیبرالیسم و محافظه کاری / حسین بشیریه
چهار تا کتاب از ناباکوف
تهوع و اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر / سارتر
ایلیاد و ادیسه / هومر
کافکا در کرانه / موراکامی
یکی از روسو .... و ... و ... و ... خلاصه حدود 200 تومن پیاده شدم :))
یه پیرمرد تقریبا هفتاد ساله نشسته بود پشت میز و سرش پایین بود و داشت نامه ای رو پاراف میکرد
سلام کردم ؛ بدون اینکه سرش رو بیاره بالا جواب سلامم رو داد و گفت : بشین
روبروی میزش یه صندلی بود ، همونطور که حواسم به اطراف بود نشستم
سمت راستم یه پنجره بزرگ بود که یه کرکره ی ضد گلوله روش نصب بود
گوشه ی سمت چپ پنجره هم یه دوربین بود که درب ورودی رو می پایید
سرش رو آروم آورد بالا ، یه لبخند خشک و مصنوعی روی صورتش بود ولی طبیعی به نظر میرسید
شروع کرد به صحبت : خوب ... بگو ببینم احمد آقا !
گفتم : چی بگم
گفت : از خودت بگو
بعد از کمی مکث گفتم : خوب تو چه زمینه ای باید بگم ؟
گفت : نماز میخونی ؟
گفتم : بله
گفت : نماز جمعه هم میری ؟
گفتم : بله
گفت خطبه ی هفته قبل تو چه زمینه ای بود ؟! در رابطه با اون صحبت کن !
....
اسمش حاج آقا رضایی بود شایدم حسینی ... دقیق خاطرم نیست ...
رئیس کل عقیدتی 30یاسی کشور ....
مشاهده میکنیم که یک روز پیرتر شده ایم.
و از آن بزرگتر آن است که با وجود پیری به هیچ یک از اسرار جهان پی نبرده ایم.
خیال نکنید که ادراک اسرار الکتریک و اتم و حتی عمر جاویدان بمنزله ی فهم اسرار دنیا است.
ما اگر صد هزار سال عمر کنیم تازه به اسرار اصلی جهان پی نمیبریم یعنی
نمیدانیم که این دنیا را برای چه آفریدند و پایان آن چه خواهد شد.
و چون هرگز به اسرار اصلی دنیا پی نمیبریم هر کشفی که بکنیم و هر عملی بیاموزیم
بمنزله ی آن است که خس و خاشاک را از سطح دریا جمع آوری نماییم و عمق دریا
همواره برای ما مجهول خواهد بود
...............................
فاجعه بزرگتر :
از این دو فاجعه بزرگتر آن است که گویی در این دنیا هیچکس هیچ چیز نمیداند
و بزرگترین کهکشان های جهان که حاوی میلیونها خورشید میباشد و هر خورشیدی
یک دنیای شمسی است نیز مثل ما نادان است.
و گرنه تا ابدالدهر اطراف چیزهای دیگر گردش نمیکرد و این حرکت دیوانه وار را برای همیشه تکرار نمی نمود.
من قبول میکنم که ممکن است این گردشهای متوالی و یکنواخت برای مصلحت بزرگ و مخصوصی باشد
ولی چون ما از این مصلحت بی اطلاعیم و راه فهم این مصلحت را نداریم مثل این است که این مصلحت
اصلا وجود نداشته باشد .
زیرا اصل این است که ما بدانیم اینها برای چه گردش میکنند و وقتی ما از این موضوع بی اطلاع بودیم ویا علت گردش آنها را بما نیاموختند دیگر برای ما چه فایده دارد که بعد از محو ما دیگران از این موضوع با اطلاع باشند
......
نمیدانند:
آری عمده این است که من بدانم که این دنیا را برای چه آفریدند و اگر
در این جهان از این حقیقت مطلع باشند و به من نگویند به من مربوط نیست
(موریس مترلینگ)
پستچی اومد ، دو بار در زد :)
یه یرگه داد بهم که توش نوشته بود باس برم پرندک - برا اجباری
تا دو روز خوش بودم واسه خودم ، که خدا رو شکر بلاخره از بلاتکلیفی در اومدم
گذشت ...، تیر ماه هشتاد و چهار رفتیم
رفتنی 78 تا بودم بعد از دو ماه آموزشی شده بودم 62 :)
شونزده تا کم کرده بودم - خودمو که تو آینه میدیدم میترسیدم :))
الان که بهش فکر میکنم میگم ، یادش بخیر ... یه وخت فکر نکنین خل شدما یا مثلن خودآزاری دارما ، نه ! ...
آدم اون سختی ها و تو مخی ها یادش نمیمونه اگر بمونه اونقدی پر رنگ نی که آدم رو بخواد حال خراب کنه ...
تو اون دو ماه ، با آدمایی بودم که همه مث من لباس میپوشیدن مث من روزشون شب میشد ، نمیشد فهمید که کی بچه بالاس کی بچه پایین ... وقتی رفیق میشدی ، با خود طرف رفیق میشدی نه موقعیت و پول و ...
وقتی میگم یادش بخیر واسه خاطر اون رفیقاس نه واسه چیز دیگه
رفیقایی که تو رفاقت کم نمیذاشتن ولی کم بر میداشتن ...
به سلامتیه رفیقایی که سه ساعت رو آسفالت داغ حالت شنا موندن ولی رفیقشون رو لو ندادن
به سلامتیه رفیقی که وختی همه رفتن مرخصی - چون ما نگهبان تنبیهی بودیم - اونم داوطلب نگهبان شد و موند ...
به سلامتیه همه رفیقایی که رفیق بودن ...
اپیزود دوم:
بعد از پرندک افتادیم 3تاد کل (کل نیروهای موسلح) لونه ی کله گنده ها ...
وقتی بهم گفتن چیکار بلدی گفتم کامپیوتر
پرسیدن چقدر واردی؟
گفتم فول !
گفتن یعنی بلدی تایپ کنی ؟!!!!
(اینجا بود که فهمیدم از نظر اینا کامپیوتر یعنی تایپ )
گفتم آره ... (این یه کار رو واقعا بلد نبودم )
پرسیدن تا حالا کار تایپی انجام دادی ؟
گفتم آره سه چهار تا پایان نامه تایپ کردم
اپیزود سوم:
فرستادنم پیش "یکی" تا ادامه ی خدمتم رو پیشش تایپ کنم !
- اولین نامه ای که تایپ کردم حدود یه ساعت طول کشید - نامه ای بود که سجاد کوچکی رو به پست فرماندهیه نیروی دریایی منصوب میکرد
(ناگفته نمونه نود درصد تقسیمات پرندک خاش و پسوه و اینجور جاها بود)
یه چند روزی گذشت - دیگه روشن شده بودم و دستمم راه افتاده بود
که یهو به سرم زد که یه خورده کامپیوترمون رو دستکاری کنم ..
تقریبا اوایل هفته ی دوم بود که یه کد "شات دان" نوشتم و مخفی کردمش و گذاشتمش تو "استارت آپ" - بعدازظهر به مسئولی که داشتم گفتم که من امروز باید یکم زود برم جایی کار دارم و اونم قبول کرد ، سیستم رو سپردم دستش و خودم رفتم .....
فرداش که اومدم دیدم که یکی رو آوردن که کامپیوتر رو درست کنه (تا روشن میشد ، پنج ثانیه بد خاموش میشد) بدبخت سه ساعت جون کند آخرشم ایرادش رو نفهمید
- بهش میگفتن مهندس !!!!
اونجا بود که فهمیدم چیزی که به آدم نسبت میدن رو چه حساب کتابیه !!
رفتم جلو و مودبانه ازش خواستم که یه نگاه به کامپیوتر بندازم ، یه نگاه بهم کرد و یه پوزخندی زد و با تمسخر گفت بفرما ! منم نشستم و کمی الکی ور رفتم و ... بعد از پنج دقیقه گفتم که درست شد !
...
از پس فرداش جامو عوض کردن و فرستادنم پیش آقا مهندس
پیش اونم یکی دو هفته بیشتر نتونستم بمونم بعد رفتم یه جای دیگه ...
اپیزود چهارم:
یادتون نره که جایی که بودم لونه ی کله گنده ها بود !
جایی که گزینشش تو 5 دقیقه کارش رو انجام میداد !! مهندسش مهندس بود !! تایپیستش تایپیست!!
همه خلاصه سر جای خودشون بودن ...
پر بود از آدمای کله گنده ! آدمهایی که از دور ابهت داشتن ولی از نزدیک تو خالی بودن !
البته آدمهایی هم بودن که همنشینی باهاشون سعادت بود ، ولی خوب کسی اونا رو نمیدید
و هر بار که فرصتی پیدا میشد که این افراد دیده بشن و اوج بگیرن ! آسمونشون پر میشد از کرکس !! و این صعود شون باعث سقوط شون میشد ...
.....
پی نوشت : پائولو کوئیلو میگه : خطر متفاوت بودن را بپذیرید ولی آنرا آشکار نکنید !
اضافه نوشت : تصمیم داشتم خیلی کاملتر بنویسم ولی فعلا به همین هفته اول بسنده کردم - شاید در روزهای آینده و پستهای دیگه باز از اون روزها و تجربه های اون دوران نوشتم
از تمامی دوستانی که نسبت به من لطف داشتن ممنونم
حداقل پیامد اون خداحافظی ، روشن شدن خواننده های خاموشم بود - پست قبلی رو حذف کردم -
استاد کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد - پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد
می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟
هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !
استاد گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر
آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟
حالا پسرها می گویند : تمیزه !
استاد جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید :
خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
استاد گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و
کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟
بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !
استاد این بار توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام
عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم
تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است
استاد در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !
خاصیت منطق بسته به این است که چه چیزی رابخواهی ثابت کنی
1
بال هایم شکسته
استخوان هایم خرد
همچو لاشه ای در دهان کفتاری
و همچنان با همه مردگی ام عشق را جستجو میکنم
شاید که بیابم آن را
در نخوت هم آغوشی دندانهای معشوقه ام
-------------------------------------------------------------------------------
2
عشق را به صلیب خواهم کشید
و به دار خواهم آویخت
شاید هم همچو ته سیگارم به زیر پایم خواهم فشاند
تا که خاموش کنم این شوق ننگین را
همچون نطفه ای که به فاضلاب میرسد
آنرا به لجن خواهم کشید
و زیستن را همچو مردگان دگر آغاز خواهم کرد
----------------------------------------------------------------
3
تمام دریچه ها را به رویم گشوده اند
تا که پر گیرم به آسمان آرزوهایم
و مرا بر تختی از جنس نیاز با طنابی از جنس فقر به بند کشیده اند
و طعامم میدهند
طعامی از جنس حسرت
تا بالا بیاورم هر چه آرزو دارم
و من همچنان با خود نشخوار میکنم
که:
مرا گشایش یک درچه کافی نیست
هزار عرصه برای پریدنم تنگ است
..........................
- محال است که شما تا گل سرخ را نبوئیده باشید بتوانید از توصیف من به لطافت و جذابیت رایحه ی آن پی ببرید ...
چه بنویسم که کلمات عاجزند از بیان ناگفته هایم ....
همه ما خودمان را چنين متقاعد مي كنيم كه زندگي بهتري خواهيم داشت اگر:
شغلمان را تغيير دهيم...
مهاجرت كنيم...
با افراد تازه اي آشنا شويم...
ازدواج كنيم...
ثروتمند شویم ..
....
ولی وقتی که به همه ی خواسته هایمان می رسیم ، باز نمی ایستیم ، باز در پی خواسته های دیگری هستیم ...
و احساس خوشبختی و خوشحالی کاملی نمیکنیم ...
و به خود میگوییم که ، اگر فلان کار را انجام دهم یا به فلان جایگاه برسم ....دیگر خوشبختم ...
ولی باز احساس خوشحالی و خوشبختی نمیکنیم ...
و خسته میشویم ...
متنفر میشویم ....
افسرده میشویم ...
و شاید از خود می پرسیم "که چی"
اینهمه تلاش برای چی ؟!
چرا احساس خوشبختی نمیکنیم ؟؟؟
...
چون راه را اشتباه رفته ایم ، چون اشتباه فهمیده ایم ....
حقيقت اين است كه خوشبختی و خوشحالی یک مایملک نیست ، بلکه یک مهارت است ، یک قابلیت و یک توانایی است
خوشبختی چیزی نیست که آنرا بدست آورید یا کسب کنید ... خوشبختی چیزی است که باید آنرا انجام دهید .
شیوه ای است از تجربه کردن ، تجربه کردن لحظات ....
خوشبختی یک موفقیت نیست ، خوشبختی اساسا چیزی نیست که کسی بتواند آنرا به شما بدهد ... خوشبختی آموختنی است باید آنرا بیاموزیم....
زندگي همواره پر از چالش است.
بهتر اين است كه واقعيت را بپذيريم و تصميم بگيريم كه با وجود همه اين مسائل، شاد و خوشبخت زندگي كنيم.
براي آغاز يك زندگي شاد و سعادتمند لازم نيست كه در انتظار بنشينيم:
در انتظار فارغ التحصيلي
بازگشت به دانشگاه
كاهش وزن
افزايش وزن
شروع به كار
مهاجرت
دوستان تازه
ازدواج
شروع تعطيلات
صبح جمعه
خريد يك ماشين نو
باز پرداخت قسط ها
بهار و تابستان و پاييز و زمستان
اول برج
مردن
تولد مجدد
و...
خوشبختي يك سفر است، نه يك مقصد.
افرادي كه به زندگي شما معني بخشيدهاند، ارتباطي با "ترينها" ندارند، ثروت بيشتري ندارند، بهترين جوايز را نبردهاند ....
آنها كساني هستند كه به فكر شما هستند، مراقب شما هستند، همان هايي كه در همه ی شرايط، كنار شما مي مانند ...
چطوری میشه رمز وبلاگ کسی رو فهمید ؟
باید بگم که هک وبلاگ کار ساده ای نیست و نیازمند دانش و حوصله ی کافی هستش ...
ولی برای بدست آوردن رمز یک وبلاگ لزومی نداره که اون وبلاگ رو حتمن هک کنیم !
برای بدست آوردن رمز یک وبلاگ تنها کاری که باید بکنیم اینه که ایمیل خصوصی قربانی رو بدست بیاریم،
.....
روشهای مختلفی برای بدست اوردن رمز ایمیل وجود داره که تو ادامه مطلب توضیح دادم ....
بعد از بدست آوردن رمز ایمیل تنها کاری که باید بکنید اینه که از سرویس دهنده ی وبلاگ درخواست رمز بکنید ( مثل زمانی که رمز رو فراموش میکنید - روی عبارت "رمز عبور را فراموش کرده ام" کلیک کنید و نام کاربری و ایمیل قربانی رو تایپ کنید - رمز عبور به ایمیل خصوصی ای که قبلا هک کرده بودید ارسال میشه - به همین راحتی)
پی نوشت :
1- وقتی راههای نفوذ رو بلد باشیم غیر قابل نفوذ میشیم ....
2- از تمامی هکر های محترم و نیمه محترم که ادعای هک و ضد امنیت شبکه و داشتن شعور و .... دارن ، تقاضا دارم که بیان و وبلاگ بنده رو هک کنن !!!
توصیه نوشت :
در خوشبینانه ترین حالت ؛
درصورتی که کسی وبلاگتون رو هک کرد سریع مراحل زیر رو انجام بدین :
1- به ایمیل خصوصی خودتون سر بزنید ببینید که هک شده آیا !
الف) اگه هک نشده ! سریع برید و از سرویس دهنده ی وبلاگتون درخواست رمز کنید
ب) اگه هک شده بود ! برید به قسمت بازیابی رمز و سوالات امنیتی رو پاسخ بدید و ایمیلتون رو دوباره فعال کنید ... سپس : به سرویس دهنده ی وبلاگ خودتون سر بزنید و درخواست رمز عبور کنید ... رمز به ایمیل شما ارسال میشه
....
بی ربط نوشت:
آی پی خودتون رو تو انتهای وبلاگم میتونید ببینید !!!!
....
اگه سوالی داشتید بپرسید ، شاید دیر جواب بدم ولی بلاخره جواب میدم ....
اینکه این دنیا و این زندگی چیزی نیست که ما خواسته ایم
مهم نیست ؛
مهم اینست که ما چه کرده ایم برای اینکه اینگونه نباشد
جز اینکه در خیال زندگی کرده ایم و از پذیرش حقیقت گریخته ایم
و خواسته ایم که حقیقت را با معیارهای خود همسو کنیم
و هر روز شکست خورده ایم ...
قانون ۲ : هيچ چيز بوجود نيامده و از بين هم نميرود ، فقط از شکلى به شکل ديگر تبديل ميشود
قانون ۳ : هيچ نظمى وجود ندارد و هيچ بى نظمى اى هم ابدى نيست
قانون ۴ : انقدر جابجايى صورت ميگيرد تا بلاخره تعادل برقرار بشود
قانون ۵ : طورى زندگى کنيد که فردا به امروز خود نخنديد
تا حالا بر این باور بودم که مذهب و دین برای سلطه ی ثروتمندان بر فقرا است
اما امروز به این مهم شک کرده ام ! – که آیا واقعا دین ساخته ی دست ثروتمندان است ؟
اگر دین نبود چه می شد؟
آیا باز هم مردم تهی دست در ازای گرفتن " پول" ، برای "خوشبختی و راحتی" ثروتمندان کار نمیکردند ؟!آیا نمیتوان اینگونه تصور کرد که مذهب ساخته دست فقرا است !؟
برای ایجاد آرامش خاطر!
و یا اینگونه متصور شد که همین مذهب است که به آنها انگیزه زیستن میدهد ؟!!
.....
آدمی همیشه به دنبال کمبود ها است ....
زمانی که خلأی احساس کند ، برای پر کردن آن اقدام میکند ...
آدم فقیر احساس کمبود خود را با ایمان و مذهب خود پر میکند و تمام عقده های خود را به شکل رویایی در آن دنیا میبیند .
(در مذاهب از بهشتی سخن گفته میشود که در واقع ثروتمندان در این دنیا تجربه میکنند)
....
مذهب هر چه که باشد ، چه ساخته ثروتمندان چه فقرا ! ، چیزی است که برای اطمینان خاطر ، برای آرامش روان ، برای بهبود کیفیت زندگی بوجود آمده است.
به نظر من معیار سنجش افراد سنجش میزان آرامش آنها است.
هر چه شخص از لحاظ فکری آرامش بیشتری داشته باشد مقام بالاتری دارد .
خواه این آرامش با مذهب بدست آید خواه با ثروت.
کسی خوشبخت است و میتواند از زندگی لذت ببرد که زندگی اش بدون دغدغه و همراه با آرامش باشد.
حال آرامش چیست ؟
شخصی که به خدا ایمان دارد (ایمان = امنیت فکری) کوهی دارد که میتواند در تمام مواقع بخصوص سختی به ان تکیه کند و هراس به دل خود راه ندهد.
امیدی است در قلب انسان که به او میگوید که تنها نیست و در آخرین لحظه رهایی خواهد یافت و همین امید به رهایی و نجات به او انگیزه ی ادامه دادن و مبارزه را میدهد .....
سخن پایانی :
هدف تمامی بشر از بدل تولد رسیدن به آرامش است ، ما تمام عمر خود را به تکاپو و تلاش می پردازیم تا در نهایت آرامش بیشتری نسیبمان شود
پس هر که بیشتر به این هدف نزدیک شود همانا در مقام بالاتری است .
شک در ایمان به همان اندازه خطر ناک است که طمع برای ثروتمند .... (در رابطه با برهم زدن آرامش)
.........
نميخوام گردى باشم . نميخوام همش دور بزنم. دوست دارم مثل خط راستى باشم که ابديتش بى نهايته ....
دوست دارم آزاد باشم ...
هم از زمان هم از مکان ..
. هم از نهست هم از هست...
بدور از هر جاذبه اى ...
بدون انحراف ...
بهاش تنهاييه ....
....
دوست داشتم که بجاى فيزيک ، رياضى واقعى ميشد ...
از يه بينهايت ميومدم و به يه بينهايته ديگه ميرفتم ...
...
هشت ساله که ذهنم درگير اينه که : آخه از نيستى ، چطورى هستى شکل ميگيره ؟؟؟ ....
....
کى فهميد که من چى گفتم ؟؟؟؟ هرکى فهميد بهم بفهمونه ...
من که خودم از درک گفته هاى پر تناقضم عاجزم ..................
....
(بابت نهست بودنم از همه ى دوستان عذر ميخوام ... اميدوارم بزودى بتونم باز هست بشم)
دور ميزنه .....
پستى و بلندى داره....
فراز و نشيب داره ....
آخرش به جايى ميرسه که ازش شروع کرده ...
از نيستى شروع ميشه با نيست شدن تموم ميشه ...
چه در سر تو....
من از تو رسيدم....
به باور تو .....
تو بودى و من ...
به گريه نشستم ....
برابر تو ....
به خاطر تو ...
به گريه نشستم...
. بگو چه کنم....
.....
به دل غم تو ...
به سر تب تو ...
به ياد تن تو ....
تا سحر بيدارم ...
بگو ...
چه کنم .....
بگفتى تو به من....
بشو همدم من ...
چراغ ره من ....
نشد که بشم ...
جدا ز منِ من...
بگو ...
چه کنم ...
. با غرور و دل و غم ...
بريدم ز تن تو من ....
تو چه دانى و چه من؟؟ ...............؟
............!؟
انفجار یک زاغه مهمات متعلق به سپاه پاسداران جمهوری اسلامی ایران واقع در شهرستان ملارد (بیدگنه) به گزارش مثلا رسمی 27 کشته و 18 زخمی بر جای گذاشت ... البته نا گفته نماند که تعداد آمبولانسهایی که در جاده ملارد رویت شدند بیش از 50 فقره بود .... !!!!!
... بر حسب شایعات ... انفجار در حین جابجایی مهمات اتفاق افتاده و سپس به داخل زاغه کشیده شده .......
سوال :
... به راستی شهید به چه معناست ؟
آیا مفهوم شهادت این نبود که :
شخصی در راه خدا جان خود را از دست بدهد
پس چرا به این جمله تغیر شکل داده است :
شخصی که در راه جمهوری اسلامی جان خود را از دست بدهد
و شاید به این شکل :
کسی که بدست جمهوری اسلامی جان خود را از دست بدهد ...
این تغیر مفهوم ها و جمله ها من رو یاد کتاب قلعه حیوانات (نویسنده : جورج اورال) میندازه...
... از این تغییر ها بگذریم ، این اولین باری نیست ، که با انفجار های این چنینی ، شاهد کشته شدن شماری از هموطنانمان هستیم ...
تا چه تعداد قربانی دیگر نیاز است تا مسئولین به فکر ایمن سازی بیفتند ؟؟؟؟؟؟
جالب اینجاست که چندی پیش هم در این زاغه انفجار این چنینی رخ داده بوده ...
چرا باید آن کفار سهیونی تروریسم بیش از جمهوری اسلامی برای جان یک انسان ارزش قایل باشد ؟
خسارت وارد شده از جیب چه کسانی پرداخت خواهد شد ؟
دیه ی یک جوان بیست ساله را با چه رویی به مادر آن جوان پرداخت خواهند کرد ؟
به راستی که عجب جایی است کشور ایران
یکی را به کانادا می فرستد و یکی را به نزد حوریان
یکی را به زندان یکی را به باغ و بستان
...به نوبه ی خودم تسلیت میگم....
توجه :
در ادامه مطلب به تشریح خبر پرداخته شده ... لطفا مطالعه فرمایید
به خود آی تا که دریابی ، خدا در خـویشتن پیداسـت
.....................
منبع ...متن یکی از آهنگهای همای....
با کتاب کیمیاگر هم مجذوبش شدم ... و تقریبا تمام کتابهاش رو خوندم ...
...
همونطور که میدونید مترجم کتابهای ایشون " آ . حجازی " بود ... که ترجمه هاش ممنوع شد ...
حالا کوئلیو توی اقدامی جالب آخرین کتاب خودش (الف) رو به زبان پارسی تو وبلاگ خودش قرار داده ...
(ظاهرا نسخه اصلی هنوز منتشر نشده)
از قرار معلوم آقای حجازی هم به رایگان این اثر ایشون رو ترجمه کردن ...
...
قطر آن الف دو تا سه سانتیمتر بود ، اما تمام فضای کیهانی آنجا بود ، بدون هیچ تقلیلی در ابعادش.
همه چیز نامتناهی بود ، چرا که از هر نقطه ای در کیهان می دیدمش.
خورخه لوئیس بورخس ، الف
...
برای دانلود از لینک زیر استفاده کنید (حجم 892kb)
s06.uploadfa.com/files/4/l83b88rlpok66k/Aleph-Paulo-Coelho-Persian.pdf












به هیچ چیز اعتقاد نداشتم حتی به خدا ....
مرده و زنده بودنم برام بی معنی بود برام مهم نبود که کی و چرا و چطوری تموم میشه ....
از خیابون که رد میشدم - ماشین ها رو نگاه نمیکردم
خیلی آروم و ریلکس رد میشدم...
هر روزی که از خونه می اومدم بیرون با لباس تمیز می اومدم _ انگار که روز آخرم باشه ....
کوه میرفتم و از افتادن به پائین هیچ ترسی نداشتم ...
توی ماشین که بودم (بخصوص تو اتوبان ) وسوسه میشدم که فرمون رو بگیرم و تا ته بچرخونم ...
بدون هیچ امید - بدون هیچ انگیزه ...
ولی نمیدونم یهو چی شد ...
همه چی عوض شد
شدم یه آرمانگرا .. یه ایدئالیست... ......
تغیر رشته دادم ... یه دیپلم دیگه گرفتم ... رفتم سربازی... مطالعه م چند برابر شد ... بعدش دانشگاه.... حتی مرگ رو چشیدم ولی دوباره برگشتم - باز ادامه دادم ... با تمام وجود ....
ولی یهو دوباره باز مثل همیشه همه چی ریست شد
مثل یه بازی...
انگار که غول مرحله آخر رو رد کردم و باز ریست شد همه چی ...
دوباره از اول....
تو همه ی باور ها و چالشهای ذهنم به بنبست خوردم ...
بهانه ای واسه ادامه دادن ندارم ...
همش فقط دور زدم - فقط دور زدم ... دور خودم چرخیدم ...
هر بار یه جای کار میلنگه
دوست ندارم که به لنگیدن عادت کنم
از تظاهر متنفرم ... از دروغ بیزارم ....
دیگه از آدما هم خسته شدم ....
شرایط بعضی وقتا باعث میشه که آدم از هر چیزی بگذره ... حتی از آرزوهاش .... حتی از خانواده ... حتی از عشق .... از هر چیزی...
شرایطی که تو بوجود اومدنش هیچ نقشی نداری
و فقط یه معجزه میتونه ...
بگذریم...
اگه ازم بپرسن که بزرگترین عذاب این دنیا چیه ؟
فقط یه کلمه میگم .... زندگی........
آخر هفته دارم میرم مسافرت ...
شاید بازم برگردم....
....
دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است
میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است
مرا گشایش چندین دریچه کافی نیست
هزار عرصه برای پریدنم تنگ است
آدم بد وجود ندارد ، فقط آدم مريض وجود دارد .
اهميت درک اين مطلب به قدرى است که بدون مبالغه ميشود گفت ، در دنيا از اول خلقت بشر تا کنون ، هيچ کشفى ، هيچ اختراعى ، به اندازه ى اين موضوع در سعادت بشر مؤثر نبوده و نخواهد بود .
يعنى روزى که مردم اين حقيقت را واقعاً درک کنند ، و اساس سازمان جامعه ، و دستگاههاى گرداننده ى آن ، بر روى اين حقيقت مسلم استوار شود ، قسمت اعظم رنجها ، بدبختى ها ، دشمنى ها و کشمکش ها ، و مجازات ها تعديل خواهد شد .
چرا ؟
براى اينکه وقتى بر همه معلوم شود که مثلا خست ، کم روئى ، تلون خلق ، بى انصافى ، عيب جوئى ، بى وفائى و صدها عيب ديگراز اين قبيل ، نتايج منطقى «آزارهاى روحى»است ، وعيناً مثل زکام و گلو درد و سوء هاضمه و غيره ، قابل علاج است ،
آنروز دو نتيجه ى قطعى و مهم ومفيد حاصل خواهد شد ،
يکى اينکه خود اين اشخاص «مريض» ، که امروز آنها را بد مى خوانند ، آنوقت با کمال اميدوارى به معالجه خواهند پرداخت ، وبه نسبت کوششى که در اين راه ميکنند ، آدم هاى سالم و خوبى ميشوند.
دوم اينکه مردم به اين اشخاص به نظر «بد» و با حالت بغض و عناد نگاه نميکنند . بلکه بنظر «مريض» بيچاره قابل ترحمى خواهند نگريست .
و لازم به گفتن نيست که تفاوت اين دو نظر و نتايج آن از زمين تا آسمان است : چون امروز شما نسبت به آدم خسيس و حسود و عيب جو (که آدم بدى محسوبش ميداريد) با نفرت و عناد مينگريد ، ولى اگر او را آدم مريض و مجبور ديديد ، در آنصورت با رقت و ترحم به او نظر خواهيد کرد . يعنى عناد که موجب تمام خشونت ها و زشتى هاى اخلاق است ، جاى خود را به رقت و ترحم که باعث غالب عطوفت ها و مهربانى هاست ، خواهد داد